ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و ثمین در ویترین نی نی وبلاگ

تا دیشب داشتم از وجدان درد میمردم،بخاطر اینکه عکس  آبرومندانه از دوتاتون نداشتم و مجبور شدم عکس ثمین رو بفرستم.اما دیروز پیش خودم گفتم یه تلگراف به مدیریت میزنم،شایدقبول کنن که یه عکس دیگه بفرستم.خوشبختانه پذیرفتن و منم امروز ازتون عکس گرفتم و فرستادم.بماند که یه فیلمی با این کلاه ثمین گلی داشتیم.تا میاومدم عکس بگیرم،زودی کلاه رو درمیاورد.خلاصه  بعد از اینکه شونصدتا عکس گرفتیم،بالاخره این یکی از همه بهتر شد.الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت2وربع صبحه و خونه ی مامانجون اینائیم تو شیراز.عجب هوائی!ادم از خنکای این هوا قلقلکش میاد.ثمین تورو خدا بگیر بخواب دیگه! دخترای گلم:خوشحالم از اینکه عکس دوتائیتون رو تو ویترین میبینم. ...
28 مهر 1390

ثمین و راه حل تازه

دوروزه که دالم دستهامو میبلم جلو وبعد پاهام،وبعدش هم یه شیرجه به طرف جلو.مامانی میگه عین کرم میلم .اینجولی: این اتفاق مهم وقتی رخ داد که مامانی نصف شب هوس انار خوردن کرد.وقتی که با یه کارد سفید داشت انار رو چهار قاچ میکرد،برق کارد منو به طرف خودش جذب کرد  و من ناخوداگاه به طرف اون یفتم.یه کم که یفتم خودمم کلی ذوق کردم ،بیشتر از مامانم اینا!با خودم گفتم:"عجب!پس بجز غلط زدن،راههای دیگه ای هم بلای رسیدن به هدف هست" نمیدونم چلا هر وقت که بهش میلسیدم، تا میخاستم کارد رو بلدالم،بشقابه هی فرار میکرد وعقبتر میرفت؟! نصف سالن رو تلاش کلدم و یفتم اما دیگه خسته شدم و بی خیال شدم!   ...
25 مهر 1390

لحظه های به یاد ماندنی

  این چند روز رو به اصراردائی منصور که اومده بود مرخصی و خیلی وقت بود به قول خودش جوجه ها رو ندیده بود،همراه مامان جون اومدیم خرم آباد و قراره تا هفته ی دیگه باشیم تا بابارضا بیاد دنبالمون.ثنا تپلی که با دائی و خاله محبوبه حسابی سرگرمه .ثمین هم توی این مدت حسابی تحت تعلیمه و مامان جون مهری همه چی یادش داده.بای بای کردن، دست زدن، بشکن زدن البته بی صدا، 4دست وپا میایسته و عین تاب میره و میاد   و خلاصه هر چی که ازش میپرسیم کو ؟با انگشت اشاره نشون میده. البته ثنا چون از اول پیش مامان جون بود خیلی زودتر از حالای ثمین این چیزا رو یاد گرفت.تنها دلیلم برای مامانم اینه که دست تنهام و وقت ندارم که البته خودم میدونم که یه کم برای این یادگیر...
25 مهر 1390

لطف خدا...

دیشب تا 2ونیم تووب میگشتم. صبح با صدای اف اف بیدار شدم .ساعت یه ربع به 8 بود.وااای ثنا جا موند. راننده سرویسش بود.سلام کردم وگفتم خواب موندیم.بنده خدا هم گفت نیم ساعت دیگه میام دنبالش.سریع رفتم تو اتاق و صداش زدم که یهو دیدم لب بالائیش عین پفک باد کرده بود.انگار تبخال زده بود.تا بهش گفتم سریع رفت خودش رو تو آئینه نگاه کرد و خیلی ناراحت شد طفلکم. بهش امیدواری دادم که زود خوب میشی عزیزکم .خلاصه آماده شد و رفت.من دیگه از فرط ناراحتی خوابم نبرد ودست بکار ناهار شدم.وقتی برگشت دیدم خدا رو شکر خوب شده و گفت :تا رسیدم تو مهد خوب شدم.کلی هم تعریف کرد که تو مهد چکار کردن.شب یه اهنگ گذاشت و داشت میرقصید که یه دفعه پاش محکم خورد رو برس و کلی دردش گرفت و...
24 مهر 1390

سفریه روزه

دیروز ساعت 11 بابا رضا زنگ زد و گفت بابای پرهام(همکار بابا)گفته بریم گناوه.اول موافق نبودم،چون یه سری کار رو گذاشته بودم برا اخر هفته که بابا هست.اما بعد گفتم بریم بهتره .چون هفته ی اینده یه عروسی دعوتیم که شیرازه و اونجا هم هوا سرده.باید برا بچه ها لباس گرم میخریدم.خلاصه قید کارها رو زدیم وگفتیم خریدو عشقه! ساعت4ونیم رسیدیم.چون هوا خوب بود واخرهفته، خیلی شلوغ بود.برای ثمین گلی چنددست لباس گرم وشلوار و یه پیرهن خوشگل وبرای ثنا طلا یه شلوار کبریتی خیلی ناز و یه ساپورت گزم برا زیر لباس فرمش و برای خودم یه مانتو و یه شلوار  وبرای بابا رضا هم....... هیچچچی!چون همیشه مشکل پسنده و چیزای خوب و گرون میخره.برای اسباب بازیهای ثمین گلی هم یه جعبه ...
22 مهر 1390

نی نی مون برنده شده!

کاش زودتر تو مسابقه ها شرکت کرده بودم. الان که بالاخره یه وقت اضافه پیدا کردم و نشستم پای وبلاگ و نظرات دوستان رو خوندم،تازه متوجه شدم که همه خبر دارن الا اصل کاری! حالا هر چی توی عکسهاشون میگردم که یه عکس آبرومندانه از دو تا وروجکها پیدا کنم و بفرستم برای مدیریت،پیدا نمیکنم.حیف شد سری قبل که رفتیم شیراز،فرصت نشد تا عکسهاشون رو از آتلیه بگیرم.حالا با ثنای مهربونم به این نتیجه رسیدیم که الان عکس ثمین رو بذاریم و انشااله مسابقه ی بعدی عکس ثنا رو بذاریم. همین جا از همه ی دوستائی که تبریک گفتن و ابراز محبت کردن تشکر میکنم تو رو خدا یکی به من بگه از کجا و چطوری باید عکس رو بفزستم برای مدیریت؟! مگه چیه؟خب اولین بارمونه که تو مسابقه برنده شدی...
18 مهر 1390

ثنا و روز پلیس

ثنا به همراه دوستاش ،امروز همه در بارک صدف جمع شدن و آقای پلیس بهشون چیزای زیادی یاد داد و آخر کار هم همه سوار ماشین برقی ها شدن و کلی خوش گذشت.تازه امروز صبح هم از طرف مهد رفتن امامزاده.الان که دارم برات مینویسم شما داری خوابهای شیرین میبینی عزیز دلم.دوستت دارم قد یه دنیا.آرزو میکنم لحظه لحظه ی زندگیت با شادی سپری بشه. ...
14 مهر 1390